<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><rss version="2.0">
    <channel>
        <title>به قلم سوگند</title>
        <link>https://www.dalfak.com/ar.mokhtarpour</link>
        <description></description>
        <language>fa-IR</language>
                    <item>
                <title>![CDATA[غزلی از مولانا : ای دل و جانم که تویی]</title>
                <link>https://www.dalfak.com/w/lvxlr2</link>
                <description>![CDATA[••• تو نه چنانی که منم، من نه چنانم که تویی
تو نه بر آنی که منم، من نه برآنم که تویی
من همه در حکم توام، تو همه در خون منی
گر مه و خورشید شوم، من کم از آنم که تویی
با همه، ای رشک پری، چون سوي من برگذری
باش، چنین تیز مران، تا که بدانم که تویی
دوش گذشتی ز درم، بوی نبردم ز تو من
کرد خبر گوش مرا جان و روانم که تویی
چون همه جان روید و دل، همچو گیا خاک درت
جان و دلی را چه محل؟ ای دل و جانم که تویی
ای نظرت ناظر ما، ای چو خرد حاضر ما
لیک مرا زَهره کجا؟ تا بجهانم که تویی
چون تو مرا گوش کشان بردی از آنجا که منم
بر سر آن منظره ها هم بنشانم که تویی
مستم و تو مست ز من، سهو و خطا جست ز من
من نرسم، لیک بدان هم تو رسانم که تویی
زین همه خاموش کنم، صبر و صَبِر
نوش کنم عذر گناهی که کنون گفت زبانم که تویی

]</description>
            </item>
                    <item>
                <title>![CDATA[غزلی از مولانا:دریاب مرا ساقی...]</title>
                <link>https://www.dalfak.com/w/l1ejaj</link>
                <description>![CDATA[
زان می که ز بوی او شوریده و سرمستم
دریاب مرا ساقی والله که چنینستم
ای ساقی مست من بنگر به شکست من
ای جسته ز دست من دریاب کز آن دستم
بشکست مرا دامت بشکستم من جامت
مستی تو و مستی من بشکستی و بشکستم
ای جان و دل مستان بستان سخنم بستان
گویی که نه‌ای محرم ،هستم به خدا هستم
پر کن ز می پیشین بنشین بر من بنشین
بنشین که چنین وقتی در خواب همی‌جستم
جان و سر تو یارا بر نقد بزن ما را
مفریب و مگو فردا بردارم و بفرستم
والله که بنگذارم دست از تو چرا دارم
تا لاف زنی گویی کز عربده وارستم
خواهم که ز باد می آتش بفروزانی
خواهم که ز آب خود چون خاک کنی پستم

]</description>
            </item>
                    <item>
                <title>![CDATA[فيض جام می...]</title>
                <link>https://www.dalfak.com/w/0658uv</link>
                <description>![CDATA[به کوی میکده هر سالکی که ره دانست  دری دگر زدن اندیشهٔ تبه دانست
بر آستانهٔ میخانه هر که یافت رهی  ز فیض جام می اسرار خانقه دانست
زمانه افسر رندی نداد جز به کسی  که سرفرازی عالم در این کله دانست
ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب  که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست
هر آن که راز دو عالم ز خطّ ساغر خواند  رموز جام جم از نقش خاک ره دانست
دلم ز نرگس ساقی امان نخواست به جان 
چرا که شیوهٔ آن ترک دل‌سیه دانست
ز جور کوکب طالع سحرگهان چشمم 
چنان گریست که ناهید دید و مه دانست
خوش آن نظر که لب جام و روی ساقی را
هلال یک شبه و ماه چارده دانست
حدیث حافظ و ساغر که می‌زند پنهان
چه جای محتسب و شحنه، پادشه دانست
بلندمرتبه شاهی که نُه رواق سپهر
نمونه‌ای ز خم طاق بارگه دانست

]</description>
            </item>
                    <item>
                <title>![CDATA[خدا را همدمی]</title>
                <link>https://www.dalfak.com/w/0aa3ng</link>
                <description>![CDATA[
 سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی
آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

]</description>
            </item>
                    <item>
                <title>![CDATA[حافظ خوانی]</title>
                <link>https://www.dalfak.com/w/xmsa9z</link>
                <description>![CDATA[
 برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست
مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست
میان او که خدا آفریده است از هیچ
دقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست
به کام تا نرساند مرا لبش چون نای
نصیحت همه عالم به گوش من بادست
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنی‌ست
اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست
اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی
اساس هستی من زان خراب آبادست
دلا منال ز بیداد و جور یار که یار
تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست
برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ
کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست
]</description>
            </item>
            </channel>
</rss>
